ارامش

سلام دارم چندروزی دنبال ارامش میگردم شاید پیداش کنم.....

تازگیا نه حس گلبرگو دارم نه برگ خشک ونه پررها....

تازگیاپرازحسهای   ضدونقیضم.....اومممم سردرگمی...خاموشی....

نه حال شعرنوشتنو دارم نه خاطره نویسی اخرین خاطرم مربوط میشه به وقتی که بابای مهربونم اومد باهام حرف زد.....

 

شایددلایلم برای رفتن باباوحرفای باباباشه.....بابابهترین دوست من.....

همیشه باخودم میگفتم دلم که گرفت پیش بسوی اتاق و تختخوابم اونجااروم میشم اما اینروزا باتختمم خاطره دارم حتی بادیوارهای اتاقم......

اینکه هردفعه که صدای گرمشو شنیدم تواتاقم بودموتختو دیواروپنجره.....

راستش دلم میخواست خصوصی کنم این یادداشتو.....چون میدونم که میاد....اما نتونستم.....

ازرفتنای یهویی بدم میاد اماخودم یهویی رفتم....دلیلم موجه بود....

میدونم میاد.شایدم نیاد.....اما نوشتنم برای اون نیست....برای خاطرات خوشمه....برای اینکه اینجادردودل تالیه....

 

باباکارامودرست کرده...میخوام پیشرفت کنم...استادم گفت گیتاروبزارم کناروپیانوروشروع کنم سازمادر....گفت سلفژ کارکنموتئوری موسیقی.....گفت که دیگه توشهرخودم نیام کلاس نرم کلاس به مامان گفت بفرستنم تهران.....ان شاء ا... درست بشه.

مامان گفت خانوم دکترمیشی؟گفتم نمیدونم میخوام بتهوون شم...موسیقیدان

 

مامان گفت کارکن پس....استادبیانم گفتن که اگه میخوام کنکورهنربدم بایدفشرده کارکنم دیرجنبیدم...منم دارم فشرده کارمیکنم....خیلی حرف زدم‌...پرم اماازخالی.میخوام یکم به ثبات برسم ان شاءا...براتون بهترینارو ارزودارم....شادباشیدوخندان یاعلی.....

 

 

 

 

 

 

/ 3 نظر / 37 بازدید
محمدحسین

امیدوارم برسی آبجی خوبم

رضا

من که الان نفهمیدم ولی امیدوارم به ارامش برسی خخخخخخخ